بانوي ايراني |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بلبلان خاموش
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
..........
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
| لینک | بانوی ایرانی ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ |
یک شعر, یک خاطره
همیشه این شعر را دوست داشته ام...احساسات نه چندان دوری را به یادم می آورد که اکنون دیگر این دور و برها نیستند!
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
...
عجب!
| لینک | بانوی ایرانی ٦ بهمن ۱۳۸٧ |
هم احساس!
کم پیدا می شوند انسانهایی که روحت را لمس کنند... کم پیدا می شود احساسی که رزونانسش با احساس تو یکی باشد...
سردرگم شده ام درین میانه جنگل و دریا...گاهی پا به آب دریا می زنم و از هراس موجها وحشت می کنم و می دوم به ساحل...گاهی هم در دل جنگل زیبا می روم و از تاریکی اش هراسان به ساحل فرار می کنم ...می خواهم در آرامش روی شن های ساحل اندکی بنشینم و زیبایی دریا و جنگل را نظاره کنم...
ساحل چیست؟ کیست؟ کجاست؟
| لینک | بانوی ایرانی ۱٦ دی ۱۳۸٧ |
صید عشق
شریعتی می گوید:
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند. گدایی عشق می کنند تا زمانی که مطمئن به تسخیر قلب زن شدند، اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند!
و بدین ترتیب حرفی برای گفتن نمی ماند!
| لینک | بانوی ایرانی ٢۸ آذر ۱۳۸٧ |
رهایی از غم
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم،که غمی دارم
دل و جان بردی امّا
نشدی یارم ،یارم
...
فتادم از پا ز ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی غم نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی
آتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
...
| لینک | بانوی ایرانی ٢٢ آذر ۱۳۸٧ |
بیداد
آن که خون دل ما ریخت به بیداد و برفت
کاش بازآید و خون ریزد و بیداد کند....
| لینک | بانوی ایرانی ٢٤ آبان ۱۳۸٧ |
حال دل
گر زحال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر دانی بگو . . .
باران دل را تازه میکند٬ روح را جلا می دهد و خیال را تا کوی دوست میبرد. صدای باران به لالایی می ماند...خدا را شکر می کنم که در سکوت تنهایی ام صدای باران را به وضوح می شنوم.
باران میبارد...
| لینک | بانوی ایرانی ۱۳ آبان ۱۳۸٧ |
مجالی نیست!
خودم را درگیر درس و مشق کرده ام پس زمانی نمی ماند تا اینجا بیایم و حرفهای دل دیگران را بخوانم و چند خطی بنویسم...دوست داشتم بگویم که مشکلات اخیر چگونه نگرشم را به زندگی ام عوض کرد...اما مجال نیست...مجال نیست.
| لینک | بانوی ایرانی ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ |
شراب تلخ
خسته ام! شاید صبرم کم شده
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش....
| لینک | بانوی ایرانی ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ |
فانی - باقی
مشکلات مختلفی داری که هرکدام به رنگ خاصی است تا دچار یکنواختی نشوی!
مشکلات و دردهای مختلفی داری که شاید نبودشان تو را به مرز خاکستری روزمرگی بکشاند. مهم نیست از چه نوعی باشند، همین که هستند تا یادم بماند هیچ چیز ابدی نیست، کافی است...
"آنقدر که مرا انسان نگه دارد"
| لینک | بانوی ایرانی ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ |
